mozmahi

Sunday, July 06, 2008

شش شعر از بهزاد زرین پور


آب‌های روانی

بیماری روانی دارد این آب
ولش کنید هر چه دلش می خواهد آبی باشد
یک بار هم شما درخت هایتان را کنار جوی بیاورید
مگر چه می شود ؟




بارانی

به اینجا که رسیدی
آینه ها به تو پشت می کنند
به هم می خورد آرایش گام هایت
برمی گردی
چیزی از قدم هایت به یاد زمین نمانده است
به کوله پشتی ات دست می بری
جز مشتی خاکستر به چنگ نمی آوری
جایی پا گذاشته ای
که به جای نام
داغ بر پیشانی کودکان می گذارند
تنها منم
که داغ کودکی ام را به دلم گذاشته اند



چه بی درد

چه بی پرده می شود زبان پنجره
وقتی که جز درد
چیزی برای کشیدن بر خاک نداری.

چه بی دلیل می شود آفتاب
وقتی از پس دریا برمی آید
و تو هنوز خوابی برای رفتن ندیده ای

چه بی درد می شود جهان
وقتی که برگ اتفاقی ساده می شود
تا به خاک می اافتد

پرده را به شکل آه می کشم


فصل‌های ناتمام

به پیوند شاخه هایش
با ستاره می اندیشد
چنار بی ترانه یی
که کودکی اش را کنار چشمه گم کرد
کنار خیابان عاشق شد
و ریشه هایش به نفت که رسید
خاطره هایش به شعله تبدیل شد

درختی که ترانه هایش چیده می شود)
هیچ پرنده ای بر شاخه های سوخته اش پر نمی زند
(این را تمام فصل های ناتمام می دانند
به پیوند شاخه هایم با پنجره های بلند فکر می کنم
و در غروب ریشه هایم
کم کم از چشم تبر می افتم



سیبی نرسیده به پاییز


دیگر آواز پرندگان را نمی شنود
سیبی که نرسیده به پائیز
بر شاخه ای شکسته ناتمام مانده است
و جز سایه ای کز کرده و کا
لسهمی از آفتاب نمی برد.
به پائیزبه ایمان کامل که می رسید
خود به خود افتاده می شد از درخت
مثل نورکه تا نشکند نمی رسد به آب
بر شاخه ای شکسته
به خواب رفته ای
مثل ساعتی که کوکش بریده باشد
زیر باران زنگ می زنی
و هیچ کس را بیدار نمی کنی



گفت ِ بی شنود

- از این ساده تر نمی توانم خواب ببینم
نمی خواهید، اسم کوچک ام را عوض می کنم
با دلی که مثل کفش های بچه گانه
پا به پا برای برهنه گی تنگ تر می شود.
حرف هایم را پس نمی دهید ؟
می خواهم حراج شان کنم
به خانه ی بزرگ تری بروم.


- حرفی نداریم
اسمت را به ما بده
زیر باران صدایت می کنیم :
تازه می شود.
ما گوش هایمان را برای بریدن ِ زبانت تیز کرده بودیم
چیزی از خواب هایت به یاد نداریم.


- این همه راه نیامده ام
که دستم را با چشم هایی تنگ بخوانید
و نانی بریده بر پیشانی ام بگذارید
مشتم را تنها برای زنی باز می کنم
که دل اش را بر زخم بازویم ببندد.


- تو با لهجه راه می روی
از جای پایت نمی توان فهمید
کجای زمین گم خواهی شد
هیچ راه به انجامی در کف دستت دیده نمی شود.


- پیش بینی های شما
به تابلوهای کنار جاده می ماند
تازه گی را از پشت پیچ برمی دارند
و من بی آن که پیچیده تر شده باشم
از سوآل های شما
به ساده گی می رسم،
این راه را پیش تر قدم هایی کهنه کرده اند
تا می توانید بیراهه برایم بیاورید.

Labels:

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]



<< Home