mozmahi

Tuesday, September 19, 2006


با تعظیم بلند و احترام بی کران

هو
آرزوی من
تو آن قصیده ی بشکوه عشقی که می خواهم کاش
امضای من پایش باشد


یا حق

هو

سلوک در تاریکی ملال می آورد وقتی همه چیز در درون از هر معرفتی تهی باشد شناخت بی حاصل است چه هر شناختی مبتنی بر پیمانه ای است برای آگاهی از حدود و مرزهای ماهوی موجود که این ÷یمانه خود قایم به ذات مقیاسی است با واحدی که اصل مفروض می شود اصل که از دست برود/ دلیل که گم شود/ طی هر مرحله از راه را حاصل جز فرسودگی نمی ماند. تکراری که تکرار می شود و مکرری که خود را مکرر می کند. به مثال اسب عصاری را ماننده است که هر قدر برود جز هیچ نپیموده که طوافش بر گرد خانه ایست که خانه خدای را در آن به جست حضور طرفی نمی بندی .
از گردش خود حصاری می بندد پیرامن آنچه متوهم است وجود دارد غافل از آنکه هر چه که باید وانچه که شاید را بیرون از این حصار وانهاده و تنها چیزی که با خود به درون خانه آورده تنهایی خویش است . تنهایی ای که آرام آرام نه بخشی از او که بدو مسخ می شود و حصار به ورطه ای بدل می شود چونان هولناک که همه چیز حتی صدا توان گذر و گذار را از آن از کف فرو می نهد.
تا که این فاصله و این تنهایی مانند سیاه چاله ای همه چیز را ببلعد و فرو دهد و از هیچ هیچ نماند الا خلاء. آن وقت است که دیگر صدایت به گوش خودت هم نمی رسد / هر قدر بلندتر فریاد بزنی / عمیق تر حنجره ات را خراشیده ای. مشود نواختن سازی که زخمه اش از جنس درد است و تارش از جنس نیستی . نه پیش و نه پس فرو میروی / تنها / در خود / روی در پوسیدی می گذاری / خاموش می شوی / از تاریکی نمی ماند الا تاریکی / و خودت می شوی از جنس هراس / هراس از تاریکی / هراس در تاریکی / هراس از هراس .
یا حق