mozmahi

Sunday, July 06, 2008

بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مويم و آه
ببين ببين که فغانت کنم ببين، که فغانت کنم ز خنده چينم و لب را
ببين ببين که نشانت کنم ببين، که نشانت کنم ز فتنه کين ام و آه
شکن شکن که شيارت کنم شکن، که شيارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن چه شرارت کنم شکن، چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بيا بيا که نگارت شوم بيا، که نگارت شوم به طرفه سايم و تن را
بيا بيا به زيارت شوم بيا، به زيارت شوم چو خسته ‌پايم و آه
ببين ببين که فغانت کنم ببين، که فغانت کنم ز خنده چينم و لب را
ببين ببين که نشانت کنم ببين، که نشانت کنم ز فتتنه کين?ام و آه
بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مويم و آه

آرزو خسروي

شش شعر از بهزاد زرین پور


آب‌های روانی

بیماری روانی دارد این آب
ولش کنید هر چه دلش می خواهد آبی باشد
یک بار هم شما درخت هایتان را کنار جوی بیاورید
مگر چه می شود ؟




بارانی

به اینجا که رسیدی
آینه ها به تو پشت می کنند
به هم می خورد آرایش گام هایت
برمی گردی
چیزی از قدم هایت به یاد زمین نمانده است
به کوله پشتی ات دست می بری
جز مشتی خاکستر به چنگ نمی آوری
جایی پا گذاشته ای
که به جای نام
داغ بر پیشانی کودکان می گذارند
تنها منم
که داغ کودکی ام را به دلم گذاشته اند



چه بی درد

چه بی پرده می شود زبان پنجره
وقتی که جز درد
چیزی برای کشیدن بر خاک نداری.

چه بی دلیل می شود آفتاب
وقتی از پس دریا برمی آید
و تو هنوز خوابی برای رفتن ندیده ای

چه بی درد می شود جهان
وقتی که برگ اتفاقی ساده می شود
تا به خاک می اافتد

پرده را به شکل آه می کشم


فصل‌های ناتمام

به پیوند شاخه هایش
با ستاره می اندیشد
چنار بی ترانه یی
که کودکی اش را کنار چشمه گم کرد
کنار خیابان عاشق شد
و ریشه هایش به نفت که رسید
خاطره هایش به شعله تبدیل شد

درختی که ترانه هایش چیده می شود)
هیچ پرنده ای بر شاخه های سوخته اش پر نمی زند
(این را تمام فصل های ناتمام می دانند
به پیوند شاخه هایم با پنجره های بلند فکر می کنم
و در غروب ریشه هایم
کم کم از چشم تبر می افتم



سیبی نرسیده به پاییز


دیگر آواز پرندگان را نمی شنود
سیبی که نرسیده به پائیز
بر شاخه ای شکسته ناتمام مانده است
و جز سایه ای کز کرده و کا
لسهمی از آفتاب نمی برد.
به پائیزبه ایمان کامل که می رسید
خود به خود افتاده می شد از درخت
مثل نورکه تا نشکند نمی رسد به آب
بر شاخه ای شکسته
به خواب رفته ای
مثل ساعتی که کوکش بریده باشد
زیر باران زنگ می زنی
و هیچ کس را بیدار نمی کنی



گفت ِ بی شنود

- از این ساده تر نمی توانم خواب ببینم
نمی خواهید، اسم کوچک ام را عوض می کنم
با دلی که مثل کفش های بچه گانه
پا به پا برای برهنه گی تنگ تر می شود.
حرف هایم را پس نمی دهید ؟
می خواهم حراج شان کنم
به خانه ی بزرگ تری بروم.


- حرفی نداریم
اسمت را به ما بده
زیر باران صدایت می کنیم :
تازه می شود.
ما گوش هایمان را برای بریدن ِ زبانت تیز کرده بودیم
چیزی از خواب هایت به یاد نداریم.


- این همه راه نیامده ام
که دستم را با چشم هایی تنگ بخوانید
و نانی بریده بر پیشانی ام بگذارید
مشتم را تنها برای زنی باز می کنم
که دل اش را بر زخم بازویم ببندد.


- تو با لهجه راه می روی
از جای پایت نمی توان فهمید
کجای زمین گم خواهی شد
هیچ راه به انجامی در کف دستت دیده نمی شود.


- پیش بینی های شما
به تابلوهای کنار جاده می ماند
تازه گی را از پشت پیچ برمی دارند
و من بی آن که پیچیده تر شده باشم
از سوآل های شما
به ساده گی می رسم،
این راه را پیش تر قدم هایی کهنه کرده اند
تا می توانید بیراهه برایم بیاورید.

Labels:

...امان از جمله‌هایی که وقتی می‌نویسی‌شان باید ته‌اشان سه نقطه بگذاری

رضا براهنی یه شعری داره به اسم " از هوش می روم"اما تو خود شعر میگه".از هوش می..."چون قبل از اینکه "روم" رو بگه، از هوش رفته
-------------------------------------------------
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه ای
گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای
گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت یا کوریست، یا کرّیست، یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمر ما چه باشد، عمر چیست؟
گفت یا برقیست، یا شمعی ست، یا پروانه ای
لیریکس بای ابوسعید ابوالخیر

سلام آقای مرگ !
درست به موقع آمدید
من و تنهایی این روزهادر یک بشقاب غذا می خوریم
البته من میز را می چینم
بعد
او ظرف ها را می شوید
اگر می خواهید
امشب
با ما شام بخوریدحرفی نیست
من یک بشقاب اضافه می گذارم
شستن ظرفتان را نمی دانم...

خوب است کسی باشد که بخواهی برایش بگویی، خوب است اگر به وقت حضورش دست ندهد ، باشد که برایش
بنویسی خوب است که داشته باشی دلش را و جای خالی در ظرف به لب آمده حوصله را که بنویسی ،حتی اگر نخواند
! اگر نباشد که بخواند ، اگر نخواهد که بخواند .
خوب است اگر باشد که بخواهی ادای رفتن را برایش در بیاوری. بخواهی تنها باشی اما بدانی که این خلوت است و
پوسته اش نازک . بدانی که گاه گاه دست می دهد و با نرم نرمک آمدنش این نازک چینی شکستنی است ،....و خوب
نیست که از خودت به خودت فرار کنی ...و خسته باشی و خسته ... خسته شوی و از خسته شدن به تنگ بیایی. از به تنگ
آمدن خسته شوی و از خسته شدن خسته .....
بد است که بنویسی و ندانی که خواهد خواندشان و بد است که خودت را پشت خودت ببینی ....
که فصلها بیایند و تو پاییز بمانی ،که فصلها بروند و تو زمستان مانده باشی . بد است که آیینه ات دود سیگارت باشد و
دود سیگارت رفیقت . بد است که رفیقت را در دکه ها بفروشند و رفیقت را از دکه ها طلب کنی و بد است که بفهمی
چه تنهایی . بد است که عاشق کسی بشوی که در دورتر مرده یا دیرتر به دنیا خواهد آمد . بد است که عاشق کسی
بشوی که نیامده و نخواهد آمد ....
....و نوشتن ،چقدر خوب است ،.. چه خوب است نوشتن اگر تنها باشی ،اگر بدانی که عاشق کسی شده ای که نبوده یا
ندیدی اش . چقدر خوب است تنهایی صفحات و خالی بودنشان وقتی روی خطی بنویسی فریاد و تا هر وقت که بخواهی
صدایش کش بیاید - که بنویسی فرهاد و فرهاد باشی ،بی نیاز از سند و شناسنامه که بنویسی عاشق و عاشق باشی فارغ
از نگرانیهای مادر برای گودی زیر چشم و ریش نتراشیده .... که بنویسی دولت خواب و در بیداری رویای رفتن را
ببینی، که بنویسی من می روم و بگویی که نه و قلم بگیری رویش را و زیرش بنویسی من می روم جایز نیست من رفتم

حالم بهتر است
فقط در سرم باد سردی می پیچد
و دست و پایم که مدام خواب می رود
دوستی پیشنهاد
به سنگ ریزه های رنگی داده
مادرم اما
با یک گیاه مصنوعی
موافق تر است
و می خواهندهر چند وقت یک بار
حالت دست و پایم را تغییر دهند
که زیباتر به نظر برسد